|
|
به یک دوست |
|
|
می خواستم چیزی بنویسم اما قلمم خشکید وقتی نامت بر روی کاغذ چرخید، گامهایی کوچک بر یک ساحل بزرگ لغزید، نامت را آرام زمزمه کردم که در کنار تو ای کسی که تازه آمده ای بر ساحل تنهایی ام احساس آرامش میکنم و چه بی پروا عریان میشوند افکارم. به چه سان در کنار گلی کوچک آرام می شوند افکارم و می پژمرند زمان تنهایی هایم. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 14:33 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
سلام به کسی که آمد و زود رفت |
|
|
سلام بر عزیزی که با گامهای کوچکش بر ساحل تنهایی ام گام نهاد. قلمی بر دست میگیرم، به روی صفحه ای صاف و سپید، مینویسم از دوست، از همان نازک تن ناز خموش، که به باری ببرد عقل ز هوش. اما باز کلمه ها رقص شان میشکند، در روی ورق. باز نمیتوانم گفت راز دل با یار. آه ای یار عزیز، آه ای یار خموش، در برت آرامشی بود که رفت، در کنارت سازشی بود که رفت، من در این وادی تنهایی خویش، همه شب تشنه به صلحی بودم، همه شب منتظر فصل بهاری. روزهایی کوتاه، به قدمهایت در این ساحل تنهایی تن، به من آن را دادی که منتظرش میبودم. کلمات بر کاغذ بی جان، قوت ابراز وجود نمی یابند تا تمام را گویم، اما تنها ای را گویم که در زمانی کوتاه در کنارت دوباره آرامش را چشیدم و در پس چشمهایی که با سدهایی محصور بود، دختری کوچک و معصوم را با دلی چر از مهر یافتم. دستانت آرامش دلم بود و لبخندت نوشدارویی برای دل خسته من. ای زیبای کوچک، خفته در بستری از عشق و ای نازنینم، دوستت میدارم و برایت آرزوی بهترین را دارم. با آنکه گفتی هفته ای دیگر از یاد خواهیم برد، به یادت خواهم بود. به امید روزی که دوباره در کنارت باشم. بهزاد، کسی که قطاری که آرزو داشت هیچ وقت به مقصد نرسد، به آرامشش رساند. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:3 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
|
|
|
در یک کلوپ که در زیر لینک آن را برای شما عزیزان گذاشته ام سروده ای جالب را خواندم. به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر سر بر آرد ز خاک اگر باز پرسد ز ما چه شد دين زرتشت پاک چه شد ملک ايران زمين کجايند مردان اين سرزمين به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر ديد و پرسيد از حال ما چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان کجايند ميران سر مستتان چه آمد سر خوي ايران پرستي چه کرديد با کيش يزدان پرستي به شمشير حق ، نيست دستي که بر تخت شاهي نشسته است چرا پشت شيران شکسته است در ايران زمين شاه ظالم کجاست هوا خواه آزادگي ، پس چرا بي صداست چرا خامش و غم پرستيد، هاي کمر را به همت نبستيد، هاي چرا اينچنين زار و گريان شديد سر سفره خويش مهمان شديد چه شد عِرق ميهن پرستيتان چه شد غيرت و شور و مستيتان سواران بي باک ما را چه شد ستوران چالاک ما را چه شد چرا مُلک تاراج مي شود جوانمرد محتاج مي شود چرا جشنهامان شد عزا در آتشکده نيست بانگ دعا چرا حال ايران زمين نا خوش است چرا دشمنش اينچنين سر کش است چرا بوي آزادگي نيست، واي بگو دشمن ميهنم کيست، هاي بگو کيست اين ناپاک مرد که بر تخت من اينچنين تکيه کرد که تا غيرتم باز جوش آورد ز گورم صداي خروش آورد به کوروش چه خواهيم گفت؟ اگر سر بر آرد ز خاک به نام ایران و ایران زمین، به امید ایرانی پاک و بی ریا و بدور از قحطی و گرسنگی. عید بر تمام شما عزیزان و گرامیان مبارک باد. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 13:58 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
اینجا جزیره ایست در ترکستان |
|
|
همه میگن اگه از ایران آدم بره بهتره. وقتی که میای اینجا با سه دسته آدم برخورد میکنی.
۱ - اونایی که متنفرن از اینکه ایرانین. که بحثی درش نیست و فکر میکنم احمق ترین موجوداتی هستند که روی زمین زاده شدند و حتی به زبان مادری هم باهات حرف نمیزنن. ۲ - آن دسته از دوستانی که مثل خودمن و اینجا عرق ملی شون تازه گل میکنه و می فهمن در مقابل دیگران باید از کیان مملکتی و از سالها تمدن دفاع کرد اونم در مقابل کیا، در مقابل یه مشت آدمی که میخوان اثبات کنن که از لحاظ شعور و فرهنگ از تو بهترن. ۳ - و اما دسته آخر، آدمایی رو تشکیل میدن که اینجا در اکثریت قرار دارن همونطور که در ایران بودن. به دنبال یک عدد سوراخ مفتی حتی حاضرن یادشون بره که اینجا نون دونه ای ۷۵۰ تومنه و یا اینکه مثل بعضی از دوستان که تعدادشون هم کم نیست این انگیزه ای براشون ایجاد میکنه که یه زبون نیمچه زنده دنیا رو که همون ترکی - به قول خودمون ترکی استانبولی - رو به طرز وحشتناکی خوب یاد بگیرن. خوب اینم خودش یک نوع روش تدریسه دیگه. حالا نمی دونم کدوم دسته بهترن و نمی خوام هم قضاوت کنم آخه می دونید اینها خودشون به چند تا زیر شاخه از نظر خودم طبقه بندی می شوند که اونم بماند. راستی تا یادم نرفته یه چیزی رو بگم، آقایون و خانم هایی که برای این آذری ها جک میسازن رو اگه دیدیدشون یا احیانا باهاشون برخوردی داشتید یا از کنارشون گذر کردید. از طرف من به اونا بگید ترو خدا یه سفری هم بیان اینا رو ببینن بعد می تونن کلی خاطره قشنگ داشته باشند که برای همه تعریف کنن و اصلا هم نمی خواد به مخیلشون اینقدر فشار بیارن برای جک ساختن. و این است احوالات ما با برو بچه های ایرانی که اینجان و البته با دوستان ترکستانی. |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:9 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
با زبان بی زبانی |
|
|
با زبان بی زبانی، با زبانی پست و بی روح و گنگ، مدهوش این تاراج دژخیمِ هوس آلودِ معصومم. ولی تنها میبینم و نمیروید بر زبانم حرفی از آهم. با زبان بی زبانی، با کسی کز من ببردست جان شیرینم سخنها گفته ام اما!!! تاراج دزدان پستِ بی مقدار دگر نایی برای داد واژگانم نگذاشته. با همین پست زبان تاریک و خاموش رازها گفتم به دلدارم تا ببیند جان من رفته است. اما، هیچ تا همین حالاش نمیداندو نمیبیند که جانم !! رخت بر بستم که از این بوم بیحاصل بپرهیزم شهر اهریمن، که از این شهر اهریمن، بگریزم. ولی افسوس که پیکانی دلم را بست بر این بوم، ولی افسوس که نشنیدست نابه های گرم قلبم را که یادش میآشفت یادم را ولی افسوس که نمیدانم که بشنیدست با نه؟!!! نغمههای با زبان بی زبانی را!!!!!!! |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 1:17 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
نمی دانم!!!! |
|
|
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوار بماند
همه می گویند و می نویسند، قلمها بر کاغذ بی روح می فرسایند. کدامین عشق؟ کدامین عاشق و معشوق در عصری از آهن و فولاد؟ به کدامین گناه آنان که قلبشان را در راه معشوقی می دهند در این عصر همواره تنهایند؟ به کدامین رای این جهان پست آنان که می گویند دوستت می دارم و میجنگند شکست را در راهشان تجربه می کنند؟ دگران همواره می گویند سپیده دم خواهد دمید از پس این همه رویای تلخ، ولی نمیدانند در عصر فحشا و پول، در عصر خود اندیشی، دیگر جایی برای دگر اندیشی نیست!!!! دگرانی که می آیند اما در ساعات تنگدستی و زجر به امید آینده ای خوشتر دستانشان ، این مرحم زخمهای تنت را در دستان دیگران می گذارند . و تنها تو در این قمار زندگی وقتی پیروزی که تو هم از آنها باشی!!!!! نمیدانم، نمیدانم در عصر تنهایی و پول و ماشین جایی برای عشق می ماند؟ آیا آنان که تنها برای پول عشقت را می فروشند از خود فروشان پست تر نیستند؟
نمی دانم!!!!!!!!!!!! |
||
|
2
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 18:13 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
دود |
|
|
بر کنار شیشه ای دود آلود، در فضایی گرم و خفقان آور نشسته بود.همه گرما گرم صحبت در کنار عروسک هاشان، دستها در دست هم و تنها او، تنها بود. آخرین پک های سیگارش بود که بی هیچ دریغی در سینه می داد بمانند آنکه دیگر هیچ نفسی باز نمی آید. نمی دانست چه کند؟ آه، باز هم بازی از نو!!!!؟؟؟ دیگر نمی توانست که بازی کند. دست هایش را خیلی وقت بود دیگران خوانده بودند و بازی بی فایده بود. دیگر هیچ فایده ای نداشت، هیچ و هیچ.
در پشتش بر میزی شیشه ای و غبار آلود دو تن در میان دود یکدیگر گم بودند و یکی از عشق می گفت و دیگری از درد عشق. باز هم درد عشق، نیش خندی زد و با خود اندیشید:" انگار این اپیدمی دست از سر این جامعه هوس باز بر نمی داره" و با خود باز هم اندیشید که دیگر عشق را دم درب فاحشه خانه ها باید یافت در آنجا که زجه های فاحشگان جایگزین کلماتی عاشقانه است. و باز هم پکی دیگر بر سیگار!!! انگار باز کامی از زندگیش را فرو می برد. مگر آن روز بی مانند را به یاد نمی آورد در آن دم که بوسه هایش بسی گرم و سرخ می بود بر لبان نازنین یارش که دیگر بود و نبودش در پس پرده های زمانه به خواب و رویایی می نمود، مگر او چه گناهی بجز دوست داشتن داشت؟؟؟؟؟؟؟!!!! در پس یکدیگر اندیشه های تلخ و نافرجام رین دست. باز هم اندیشه هایی پوچ و بی حاصل ولی واقعی تر از هر واقعیتی که در سر داشت. باز هم پکی دیگر بر سیگار. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 23:53 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
آنان |
|
|
آنان که می گفتند که آغوششان برایم تا به ابدیت باز است. چه غریبند و آنان که بانگ نفرینشان بر سرم می ریخت چه دوست. آنان که از دور تنها می دیدند مرا چه گرم آغوشی داشتند و آنان که با آغوششان گرمی بخش وجودم بود چه سرد. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 2:27 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
عقل |
|
|
عقلم می گوید، که چه جامی است این عشق؟ که چه دردی است این ماتم جان؟ مگر این زخم زبان؟
چه کنم عقلم؟!!، قلبم بود که درین راه فتاد. حال می پرسم ازین مردم پست، که کدامین راه است راه عشق، نمیدانید؟!! چرا مهر نامردی را به قلبم می زنید؟ مگر دیدید دردش را که غم می خورد؟ مگر دیدید عشقش را که می پژمرد؟ دور از آغوشش می گریید؟ مگر دیدید قلبش را؟ مگر دیدی؟؟!!!!!! |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:34 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
سکوت |
|
|
گفت باید هدمم باز هم سلول سرد دلتنگی هایم باشدُ خندیدم و تنها ناباورانه به اشک هایش نگاه کردم نمیدانستم چه بگویمُ مانند انسانی که مرگ عزیزی را باور ندارد با حیرت به اشک هایش نگاه میکردم و هیچ نمی گفتم. باز هم چیزی نگفت و تنها بوسه ای بر گونه ام زد و رفت. و باز هم سکوت همدم تنهایی من بود و باز هم سکوت. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 23:38 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
زندگی |
|
|
چند نقطه موازی، خط هایی موازی، زندگی ها موازی تر از خطوط موازی، افکار ، تقاطعی در این دو خط موازی و احساس ، معادله ای فاکتور گرفته شده از نقاط موازی و عشق تنها جواب غیر قابل قبول در معادله ای بی جواب. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 16:12 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
در این جهان باید رفت |
|
|
گفتم صنما از این جهان باید رفت تاعرش دراین جهان باید رفت
گفتا ز برت همی برون خواهم شد تا فرش در این جهان باید رفت گفتم ز برم مرو تو ای جان تنم گفتا تو خمش، در این جهان باید رفت گفتم به خدا عشق گرامی است عزیز گفتا که به رزق در این طمان باید رفت گفتم که برو ولی دلم در پی توست گفتا به دگر باید دل داد و برفت
۲۶/۱۰/۸۵ ساعت ۱۰ شب اندیشه کرج |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:51 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
فغانی از دلتنگی |
|
|
نوشتن نیازی است برای از دست دادن تنها دوستم، دوستی عزیز تر از تمام آنهایی که داشته ام. که هرکس در زمانی کوتاه خدشه ای برپیکرش زد و در سپیده صبحی دیگر به باد فراموشی داد که دوستم را به زیر پاهایش فکند و باز تنهایم گذاشت. و روزی دیگر آنان که می پنداشتم که او را از من خواهند گرفت باز هم رفتند در راهی طولانی به بلندای عمری کوتاه.
تنهایی، ای یار دیرینم، ای یار دیرینه تمام خستگی ها و تمام نیازها و تمام زمان هایی که در گوشه سلولی کوچک به نجواهایم و به فغانهایم گوش میدادی، تورا دوست میدارم چون دیگر یاری را برای خود پیدا نکرده ام که به وفاداری توو به بی آذاری تو باشد. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:22 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
تنهایی |
|
|
بر چشمانش نظر می کنم هنگامی که از عشقش می گوید، گویی فرسنگها و مایل ها از کنارم بدور است و تنها او را می خواند. به لبانش می نگرم، بیشرمانه به دنبال لبانش می گردند وقتی از زمان تنهایی هاشان سخن می گوید و تنها به یاد اوست و بیقراری هایش را می بینم ،در زمانی که با او تنهایم و نام او را می خواند و نمی دانم که چه زمان این سایه شوم از کنارم گذر خواهد کرد و خواهد رفت و نگارم را با خود خواهد برد، نمی دانم. اشگهایم را می نویسم بر کاغذ های تنهایی و فریاد می زنم که چه سخت است در زیر سایه دیگران به کسی عشق ورزیدن و چه سخت است در کنار کسی بودن که غرق در نامی است رفته و در انتظار بازگشتی که تنها مرا غرق خواهد کرد، چه سخت است، دوست داشتن، چه سخت. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:16 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
باز هم تنهایی |
|
|
می نویسم باز در زمانی که تنها تر از زمانه تنهایی است و بر خطوطی که زبانشان را در ترکیی از بی عاطفگی از دست داده اند. کاش در زمانه تلخمان، که وفا بی معنی است می توانستیم عشقی داشته باشیم پر از شرم.
چقدر راحت بر پیشانی ام خیانت را این تنها گناه کبیره را می چسباند آنکه بیش از دیگران دوستش می دارم و چقدر ساده جدایی را این تنها خلوتگه جهنمی را به من ارزانی میدارد و راحت تر از همه از عقل، آن چیز که در عشق حل می شود سخن به میان می آورد و از ترس تنهایی، تنهایم می گذارد و زمانه، زمانه کثیفی است نازنینم را بر خطوطی می نویسد که برایش از عشق می نویسم. لبانم گرمای لبانش را در هوایی سرد و بی روح می جویند که هیچ وفایی در آن نیست و نگاهم با قطره های اشک در شبی پر اضطراب نگاهش را می جویند و هیچ جز چند ستاره بی فروغ در افق نمی یابند. حیف که در کشور گفتار نیک، دیگر نباید از راستی سخن به میان آورد و راستگویان دروغگویی بیش نیستند و دروغگویان موهبت های الهی برای اهل زمین و تنها ننگی برای آنان که راست می گویند و تنها تنهایی ارمغانی از بهشت عشق برای آنان که عشق می ورزند و ایمان به قدرت عاشقی دارند. عشق را باید در کتابها جست،آنجا که دیگر دست دروغگوی نویسنده می نویسد دروغی از راستی و درستی و دیگر نباید حرفی از راستگویی به میان آورد وگرنه تنهایی تنها ارمغان نیکی است. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 17:37 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ای آشنای نا آشنا، می خواهم آنچه را که در قلبم گذشت امشب بنویسم تا همگان بدانند. شاید تو هم این را بخوانی و شاید نه، نمی دانم.!!!! پس بشنو حرف دلم را با آنکه دیر شده ولی بشنو و بعد برو. می نویسم بدون ترسی ازهیچ کس و بدون اینکه بدانم که دیگر بار چه وقت ترا می بینم. نمی دانم که این را می خوانی یا نه ولی بدان که همیشه دوستت دارم. سالها در کنارت بودم، شاید بویت از کودکی ای خبر می داد که این دقدقه ها را نداشت، نمی دانم!!! تنها یک نگاه بود که به من نوید داد که این مال توست، ولی امشب پچ پچ های کسانی دیگر نوید این را داد که عروسکم را دزدیدند. آری نوید جدایی را در ساعات تنهایی خود شنیدم، امشب روزه خواهم بود تا سحر و برایت دعا خواهم کرد. نمی دانم که چرا چشمانم به قدم هایی بود که چشمانش به قدم های دیگری دوخته شده بود و دست هایم با همان بی گناهی کودکی، دستانی را می خواست که بدنبال یاری دستانی دیگر بود. آری می دانستم، می دانستم که تنها خواهم ماند باز هم در زمان تنهایی. شاید فاصله ها همیشه عشق را از بین می برند!! شاید این تنها حوسی زود گذر بود و تنها یادگاری، عکسی از تبلیغات ، که در لای کتابم هنوز هم یادی از توست. امشب در تنهایی خود می نشینم و یادت را ورق می زنم و نمی دانم که چرا نمی توانم بر یادت قلمی سیاه بگیرم و بی صدا فریادهایم را بر زیر خروارها خاک مدفون کنم. ولی می نویسم شاید این کلمات نتوانند بیانگر عشق باشند ولی باز هم فریاد میزنم فریادی از عجز و ناتوانی و می نالم می نالم از اینکه چرا تنها یادی که باقی ماند تو بودی و تنها من در یک لحظه شکستم، چرا؟ بی صدا می روم، با آنکه می دانم که بودن و رفتن من برای تو مانند بودن یا نبودن یک غبار بر آستین جامه ای سفید بیش نیست ولی این را بدان که همیشه دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت. بدرود این نازنین من. و ببخش اگه نتونستم اونچه رو که باید بیان کنم چون اون رو نمی تونم روی کاغذ بیارم. و< عروسیت مبارک>. |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 0:8 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
آخرین نوشته |
|
|
سلام به دوستان عزیزم این آخرین نوشته ای است که در این وبلاگ می نویسم. پس از ۴ سال زمان تنهایی های زیاد به زادگاهم بر می گردم و تنها یک چیز را می دانم. "شروعی دیگر در پیش است". -------------------------------------------------------------------------------------------------------------- دوست داشتن را در کنج خلوت می خانه ها باید یافت. دوست داشتن را در دردهای زنان فاحشه و در جیغ های هوس آلودشان باید یافت. دوست داشتن را در چشمان خمار دختران باکره وقتی به شهوت انگشتانت نگاه می کنند باید یافت.دیگر ویس و رامین تناه نام های از مد افتاده کتابهای ادبیات هستند. دیگر تنها بر بستر می توان نوای دوست داشتن را شنید. دیگر اگر چشمانت به پاکی و ذلالی بگویند دوستت دارم، می گویند دروغی بیش نیست و رو بر می گردانند. دیگر تنها تن های داغ زنانند که دوست داشتن را در خود مدفون کرده اند و آه هایشان که دیگر روز نمی دانند که با که خفته اند و تنها مستی شان را به یاد می آورند. دیگر صیغه ها را در خفا می خوانند تا مبادا آبرویی ریخته شود و عشق را در زیر خروارها خرافات دفن می کنند این مردم پست. دیگر ای برادر،باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 12:38 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
هنوز زنده ایم |
|
|
پرچم های عاشقی را بر فراز دشت خشک اعتماد بر افراشتیم و اینبار قلب هایمان را بر سر نیزه ها میزنیم تا جنگ عشق را تمام کنیم. شکستی تلخ را بر سرزمین نیاکان ویس نقش زدیم. ماشین های بخار جای قلبهای خون آلود سر نیزه ها را اشغال کردند و هر روز در چشمان یکدیگر می نگریم و دروغی بزرگتر از روز قبل می گوییم و همنوایی آرشه های نا هم آهنگ زندگی را یکسان ساختیم. و گفتیم ما هنوز زنده ایم. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 11:4 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
کودک |
|
|
راز دل را به هیچ کس نگفت، آرام و خاموش بر گوشه راهی بر نشسته بود. بی هیچ خرف و حدیثی ، گاه گاهی رهگذری از کنارش می گذشت و تنها تلنگری کوچک بر تن نحیف کودک می نواخت. کودک آوازی می خواند، آوازی راز آلود که در آن حرمت دل باز می گفت ولی هیچ کس نمی فهمید و توجهی به آن نمی کرد. حتی سکه مسینی در کاسه کوچک او خود نمایی نمی کرد.
آرام و بی اختیار بر راه گام نهاد ، بی اختیار بزرگ شد و قلب کودکی اش را در زیر آسفالت پیاده روهای زندگی مدفون کرد و از یاد برد سرود کودکی را. |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 21:15 توسط بهزاد صناعی
|
|
||
|
|
حرفی با آن که هیچ نشنید |
|
|
میدانم که هیچ نشنیدی میدانم. میدانی؟!! لبخندی که بر پهنای صورتت نقش بست تلخ ترین لبخندی بود که در تمام زمان ها دیدم. حتی نیاز به نگاه کردن را دز من ندیدی. کنایه هایت مانند بارانی تلخ بر پیکرم روانه کردی. دیگر هیچ از تو نماند. امشب دیگر همه پاک خواهد شد. دیگر آن شعر بر دیوار همه چیز را گفت.
می خواهم بخوابم، خوابی عبدی یر تارک این دنیا. ولی نه بگذار این جنگ را من برنده باشم بگذار پیروز بمیرم نه از ضعف و کوچکی. از تو ممنونم شاید هیچ وقت این نامه به دست تو نرسد ولی میدانم این را خواهی دید حداقل میدانم که لینک این نامه را برای تو امشب ارسال می کنم و تنها برای تو. میدانی دیگر من را نخواهی دید. شاید جسمم را از سر اجبار در آن محفل معروف ملاقات کنی ولی دیگر بهزاد را نخواهی دید. می دانم که میدانی بعضی از این نوشته ها تنها برای تو بود میدانم که باید حداقل سه یا چهار نوشته نوشته شده در آن شهر مرگ را خوانده باشی، میدانم. ولی بدان امروز که به خواب میروم آلزایمر خواهم گرفت. میدانی؟ درگر از این زندگی خسته شده ام. شاید! نه حتما روزی خواهد رسید که دیگر بازگشتی وجود ندارد. با آرزوی موفقیت برای تو که دیگر از خاطرم خط خوردی.
|
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 23:8 توسط بهزاد صناعی
|
||